خانواده شهدا ، نماینده شایسته یاد آوری خاطرات تلخ و شیرین شهادت عزیزان
دنباله صحبتهای آقای حاج صدرالله فهندژ سعدی
کشتار مسلمانان توسط بهائیت
|
( قسمت سوم ) بازخوانی حادثه دلخراش و قساوت گونه قتل و نسل کشی تعدادی از مسلمانان بیگناه و مظلوم محله سعدی شیراز به دست یک استوار بهائی ارتش شاهنشاهی از زبان آقای صدر الله فهندژ سعدی که خودش در این فاجعه خونین حضور داشته است: (( اینجانب صدرالله فهندژ سعدی فرزند نصرالله در سال 1355 شروع به مبارزه با فرقه ضاله و رجیم (رژیم )شاه با دیگر دوستان کار می کردیم . در سال 1357 می رفتیم شعار توی کوچه ها می دادیم ( برای اینکه مامورین حکومت شناسائی نکنند و ما رابگیرند ) چون سعدی قبلا شهرک کوچکی بود و همه همدیگر را می شناختند . تعدادی از کسانی که در شهرک سعدی زندگی می کردند از مامورین شاه بودند که اسم نمی آورم چون تعدادی از آنها فوت کردند و یا فرار کردند . هر شب می رفتیم شعار می دادیم تا سه شب قبل از واقعه تیراندازی استوار بهائی به تظاهرات مسلمانان ، بچه های شهرک سعدی تعداد زیادی شدیم و شعار می دادیم تعدادی از مامورین آمدن و ما را پراکنده کردند . شب 23 آذر 1357 حدود 2000 نفر بودیم که شعار دادیم و رفتیم داخل کوچه ها و بعد از کوچه ها رفتیم داخل خیابان 20 متری و رفتیم کوچه محل شب سیاه و آنجا که شعار مرگ بر شاه می دادیم همه را بستن به گولوله . بنده خودم حضور ذهن دارم از اول تا آخرش خدمت شما که عرض کنم همین صفات الله فهندژ لباس کماندوئی ارتش مال هوابرد کرده بود برش ( برتن پوشیده بود )2 قطار ( فشنگ )هم بسته بود و بهائی بود که ریشه فرقه ضاله بهائیت خودش بود و خانواده اش . پدرش بهائی بود ،عمویش بهائی بود و اینها کسانی بودند که از قدیم پدرم تعریف می کند انگلیس ها روی اینها سرمایه گذاری کرده اند ، روی خانواده های مسلمان که نسل آنها را ادامه دهد . ببخشید شما در راهپیمائی بودید ؟ بله ما از مسجد صاحب الزمان شروع کردیم رفتیم زیر بازارچه و بعد رفتیم توی کوچه شعبه نفتی آرمگاه سعدی بعد برگشتیم توی 20 متری و آمدیم توی محل شروع کردیم به شعار دادن . دری (محلی ) بود به نام حضیره القدس بهائیان .هیچ کس به هیچ بهائی کار نداشت من قسم می خورم به خانواده های بهائی هیچ کس تعرض نکرد . هر کس بخواهد همین الان با من روبرو شود من حاضر هستم شهادت دهم که هیچ کس پرخاش نکرد . بعد از اینکه آن شب مردم را بستن به گلوله اغتشاش شد. چه کسی مردم را به گلوله بست ؟ صفات الله بود. چهار ، پنج نفر بودند و من صدای صفات را شنیدم که پرخاش می کرد به امام و جمهوری اسلامی ، دوبار به امام زمان پرخاش کرد . او می گفت کو امام زمانتان تا من با گلوله بزنمش وبه مقام معظم رهبری (امام خمینی ) هم پرخاش می کرد . حدودا یک ساعت و خورده ای بود شهید اصغر فهندژ ، ایوب وفائی ( جانباز) در نزدیکی حادثه افتاده بود که من او را بلند کردم ولاالله الا الله میگفتم . شهید اصغر فهندژ من را زد قد (کنار )دیوار و گفت بیا این بر(طرف ) که می کشندت . که یک دفعه (صفات الله )صدا زد از پشت بام که فلان فلان امام زمان بیاد تا بکشمتون . بعد اصغر فهندژ بهش گفت نامرد بیا پایین تا بهت بگم که یک گلوله زد به اصغر فهندژ و دستش را به دیوار زد و یک گلوله دیگر هم زد به ایشان و اصغر صاف خوابید. رفتم سینه خیز بالای سرش دیدم در آخرین لحظات عمرش یاد بچه بزرگش میکنه به نام رضا .برگشتم دیدم هیبت الله فهندژ را هم زد و حکمت فهندژ را هم زد توی پاش و شاپور شریف پوررا هم زد توی پاش و رفت توی یکی از درها و همانجا شهید شد . و من همین جور به صورت سینه خیز می رفتم در خانه یکی از اهالی سعدی های خودمان در زدم باز کرد و رفتم تو ، دوباره آمدم بیرون یک بوناتی (اهل بوانات ) بود که اصلا هیچ کاری نداشت فقط در را باز کرد با گلوله زدند بهش . صفات با پنج نفر دیگربودند که می زدند. منتها روزی که دادگاه انقلاب از من خواست که بیام شهادت بدهم من گفتم فقط صدای صفات را شنیدم . اول صفات الله از آخر کوچه بن بست شروع کرد و خانم بواناتی را هم که حتی حامله بود آمد بیرون و گریه و شیون می کرد او را هم زد . علی نژاد فهندژ از در آمد بیرون که خونش( خانه اش ) توی همان کوچه بود به صفات گفت بی ایمان نزن و دو تا تیر به علی نژاد زد و الان جانباز هست و افتاد و من با سینه خیز می رفتم . آمدم وسط کوچه که یک پرخاش زشتی به امام خمینی کرد و گفت شعار به شاه می دید( می دهید) پس بخورید و صفات که پرخاش به امام کرد یک پرخاش هم به امام زمان کرد تا سه مرحله و خانواده پرویز فهندژ که شهید شد همانجا (از توهینهای صفات الله ) ناراحت بود . به او گفت بی وجدان مردم را نزن چرا می زنی که بستش به گولوله که در هما نجا خانمش زخمی شد و خودش شهید شد و برادرش غلام فهندژ شهید شد و سید عطای حسینی که وسط کوچه زدش و شهید شد و شهید کاظم و رمضان را فردا صبح دیدم که آنها هم شهید شدند . بعد مامورین آمدند و صفات راه پس و پیش نداشت حتی خودم پریدم به یکی از سربازها که تفنگش را بگیرم که گلن گدن را زد که من را بگیره به اجبار ولش کردم و دوباره خودم را انداختم روی زمین چون تازه از سربازی آمده بودم به کلاش و ژ- سه وارد بودم چشمم را می بستند می توانستم باز و بسته کنم و چون دیدم می زنن کاری نکردم . خود صفات هم خودش را کشت و راهی نداشت و یا اورا کشتند نمیدانم چون اهالی سعدی راههای دور تا دور را بسته بودند وحتی خانمش بهش می گفت مردم را نزن . که دو تا تیر به طرف خانمش پرتاب کرد توی حیاطش ولی این تیر ها رفته بود توی حیاط برادرش حسن فهندژ که مسلمان بود که آقای قمشه ای زده بود و برادر زن آقای قمشه ای را که توی حیاط بودند . ( جعفر قمشه ای و عباس قمشه ای ) صبح فردای آن روز رفتیم جلوی بیمارستان سعدی که جسد ها را شناسائی کنیم که دکترها می گفتند دیشب در سعدی پیش پای مهدی 40 تا کشته داده . مامورین شاه آمدند گاز اشک اور ریختند که خود من با سر رفتم توی جوی کنارخیابان که پرستار ها مرا بردند و آب زدند به سرو صورتم چون خیلی رفته بودم جلو . در مورد خانه ها که میگن (میگویند ) آتش زدند . تعدادی ماشین حتی ریو هم بود . با بشکه های نفتی و سرباز با لباس شخصی آمدند و بخاطر که انقلاب را بر گردانند و بگن مردم بین فرقه ضاله بهائیت و خودشان درگیری هست و نفت می دادند به تعدادی از جوانانی که از خودشان بودند لو می خوردند (میرفتند ) توی خانه ها و آتش می زدند و عکس شاه را می بردند بالا و می گفتند بگو زنده باد شاه . خود مامورین ساواک هم بودند . که بعد آقای آیت الله محلاتی آمدند ( که مانع تخریب و آتش زدن خانه ها شوند )ولی موقعی آمد که دیگر کار از کار گذشته بود زیرا یک تعداد از مردم شور انقلاب و کشته شدن این بچه ها را داشتن یک تعدادی هم دست نشانده خودشان بودند که آتش می زدند و می گفتند بگید زنده باد شاه . مردم نادون ( نادان )هم می گفتن زنده باد شاه و آتش می زدند که بگن مردم ایران با شاه هیچ مشکلی ندارند مسئله توی خودشان هست . یکی از بهائی های که توی دبی هستند به نام نسرین آتش زاد است از آنجا زنگ می زند و می گه شیراز سعدی چه خبراست . مردم خانه ها را آتش می زنند و می گن زنده باد شاه .خدمت شما عرض کنم همش از مامورین سواک بودند . ...... |
|
(قسمت دوم )
بازخوانی حادثه دلخراش و قساوت گونه قتل و نسل کشی تعدادی از مسلمانان بیگناه و مظلوم محله سعدی شیراز به دست یک استوار بهائی ارتش شاهنشاهی از زبان آقای علی اصغر فهندژ دائی گرامی شهید سید ابراهیم حسینی، که خودش در اثر اصابت گلوله تفنگ ژ-3 استوار فهندژ بهائی در آن حادثه هفتمین نفر بوده که از ناحیه دست مجروح گشته و در گفتگوئی زنده به نقل خاطرات خود از آن حادثه شوم می گوید :
(( ما در انقلاب چند نفر بودیم با حضور غلام حسین فهندژ ، مهدی فافته ، حاج ناصر فهندژ ، علی جالیوار و با همکاری آنها می رفتیم شعار می دادیم . پیش از حکومت نظامی توی خیابون بودیم . وقتی که حکومت نظامی می شود پشت دکان نانوایی داشتیم جمع می شدیم و جلسه می گرفتیم و شروع به می کردیم به شعار دادن ، اول الله اکبر بعد هم مرگ بر شاه می گفتیم دو سه جلسه که توی کوچا (کوچه ها) پر خوردیم ( حرکت کردیم ) این صفات اله که بهائی بود بهش بر خورد . ما را گرفت و گفت: <<اینجا اگر بخواهید شعار بدهید و مرگ بر شاه بگید جلوتون را می گیرم . نه شما شاه در کنید نه چیزی ، شعار هم ندهید >> ما باز شروع کردیم در شبهای دیگر شعار می دادیم ما هر شب شعارمون همین بود اول الله اکبر و بعد مرگ بر شاه می گفتیم . در سه شب بعد شروع کرد به حمله کردن به مردم . من فرد هفتم بودم که مجروح بودم و هر کس را هم می زد می گفت :جاوید شاه جاوید شاه صفات اله را خودم روبون ( روی بام ) دیدمش . خودش با اسلحه خودش و بچه شم کنارش بود . حکومت نظامی ها با صفات اله بهائی دست داشت چون وقتی فرستادیم دنبال حکومت نظامی نیامدند .مسئول حکومت نظامی عزت اله بود که نمی دونم پسر خالش بود ویا پسر عموش . نمیدونم اینها با هم همدست بودند حدود 25 تای شهید و 43یا 42 هم مجروح
آیا شما غیر از راهپیمائی توهینی به فرقه ایشان و یا اطرافیانشان کرده بودید ؟
((خیر ما هدفمان شاه بود و هیچ کاری به دین او نداشتیم .))
بهائیان می گویند از سال 42 تا به حال منازل ما را آتش می زدند آیا چنین بوده ؟
((این که (بهائیان )گفتن آتش می زنند خانه های ما چنین چیزی نبوده و از یک روز بعد از این اتفاق که مردم جوانانشان را از دست داده بودند حکومت نظامی یکی از خونه ها را آتش زد ( برای تحریک ) و مردم هم شروع به آتش زدن کردند . 3 خونه خود حکومت نظامی آتش زد .
بعد آقای (حجه الاسلام مجد الدین ) محلاتی ( فرزند آیت الله العظمی محلاتی ) آمد در محل و گفت که منازل را آتش نزنید و مردم دست کشیدن و لی بنیاد آتش (زدن را )حکومت نظامی گذاشت .))
|
خاطرات خانواده شهید سید ابراهیم حسینی ( قسمت اول ) بازخوانی حادثه دلخراش و قساوت گونه قتل و نسل کشی تعدادی از مسلمانان بیگناه و مظلوم محله سعدی شیراز به دست یک استوار بهائی ارتش شاهنشاهی بدون گفتگو با بازماندگان این شهدای گرانقدرو جانبازان و مجروحان و شاهدان زنده حادثه ، موجب فراموشی تاریخی نسلهای آینده خواهد شد ولی خاطرات این خانواده ها باعث خواهد شد که زوایای ناگفته این حادثه به معرض دید آیندگان قرار گیرد .
یکی از خوانندگان علاقمند این وبلاگ ، مبتکر و پیگیر گفتگو با تعدادی از خانواده های محترم از بازماندگان حادثه گردید . ضمن تشکر از ایشان سعی خواهد شد تا بتدریج این خاطرات به معرض مطالعه همه علاقمندان بویژه هموطنان بهائی قرار گیرد تا متوجه مظلوم نمائی و تحریف حقایق توسط تشکیلا بهائیت شوند . شهید سید ابراهیم حسینی : آقای سید مصطفی حسینی برادر گرامی ایشان ، خودش در اثر اصابت گلوله تفنگ ژ-3 استوار فهندژ بهائی در آن حادثه مجروح شده و در کنار برادر خود تا زمانی که جان پاکش از بدن خارج شده حضور داشته است . ایشان در گفتگوئی زنده به نقل خاطرات خود می پردازد :
(( ... روزی که بنا کردند به شعار دادن مرگ بر شاه مرگ بر شاه از همین کوچه هشت متری ما حرکت کردند ما هم در خونه نشسته بودیم که دیدیم صدای مرگ بر شاه مرگ برشاه بلند شد . ما هم بلند شدیم رفتیم بیرون ببینیم چه خبر ، وقتی رفتیم بیرون دیدیم 40یا 50 نفر از بچه ها مرگ بر شاه مرگ برشاه می گفتند و ما هم در کوچه وایساده بودیم . وقتی تیر اندازی کردند رفتیم سر کوچه که خودم بودم آقام بود و همین برادرم که شهید شد و یکی دیگر از برادرام ، وایساده بودیم و اینها مرگ برشاه گفتند و رفتند و ما هم سر کوچه ایستاده بودیم . وقتی سر کوچه بهائی رفتند اینجا بهائی ها از جلو تر سنگر روبون بسته بودند که مثلا اگر کسی روز عاشورا و محرم شلوغ کردن از آن بالا تیر اندازی کنند و مردم را بکشند و اون شب که بچه ها رفتند مرگ بر شاه گفتند و رفتند صفات الله بود و چند تای دیگر که من نمی تونم اسم الکی بگم ولی من خودم صفات الله و پسرش را با چشمان خودم صریحا دیدم . دانیال خدا بیآمورزدش آمد و گفت دو تا از برادرام کشتن و شما اینجا ایستادید چه کنید . من با همین سید ابراهیم که وایسیده بودیم خودم اول دویدم رفتم بشینم تو ماشین شهید غلام پسر برادر دانیال ابراهیم کفت من هم می ام و با هم رفتیم آنجو از بالا او پسرش که اسمش کورش بود تفنگها رو پور می کرد می ده دست باباش ، باباشم تیر اندازی می کنه . ما که از در رفتیم داخل شروع کرد تیر انداختن برای ما من و ابراهیم رفتیم پایین حیاطو نشستیم تیر اندازی که خورده ای کمتر شد دست برادرم را گرفتم ، گفتم بلندشو کاکو بریم . دیدم سنگین و بلند نمی شه بعد نگاه کردم دیدم خون زیر سرش داره می ره . من دیگه نمی دونم چطور شد بنا کردم به داد و بیداد کردن و فحش دادن به بهائیا که من هم بکشید تا انجا که تیر اندازی کم شد خواهرم آمد و گفت چطور شده و من گفتم کاکامو کشتن و وایسیدم دریوری گفتن به صفات و اینها از روبرو شروع به تیر اندازی کردند که حدود 24 تا 25 نفر را گشتن و برادرم که در جا کشته شد چون تیر به مغزش خورده بود . صفاتم که من دیدمش که یک ملکی پاش بود حرکت کرد به آن طرف که برادر خودش می خواست بکوشه که یکی دیگر را کشت . خبر رسید به ژاندارمری اینها که صفات از طرف داران شاه بوده و ملت را می کشه آمدند ریختند تو کوچه و بعد گفتند حکومت نظامی. آقا ،دو تا سرباز راست شود چوب بره بالا صفات دید اگر بخواهد وایسه می گیرنش و شاید هم بکوشنش تیر گذاشت اینجا خودش (( با دست زیر گلو نشان داده است )) و خودشو کشت . برای اینکه شکنجه و یا بازخواس نشه و بعد ما به بیمارستان رفتیم و چون حکومت نظامی بود راهمان نمی دادند که وارد بیمارستان بشیم...)) |
|
حمله و هجوم مسلحانه استوار فهندز بهائی با تفنگ ژ3 به عده ای از همسایگان و مردم عادی و بیدفاع و عدم محکومیت اقدامات این عنصر ارتش شاهنشاهی توسط تشکیلات محفل روحانی بهائیان شیراز آنچنان در روحیه عده ای از بهائیان آن شهرک تاثیر گذاشت که گروهی از آنان به طور دستجمعی تغییر عقیده داده و متوجه دروغ پردازی و چهره منافقانه تشکیلات بهائیت شده و همگی با ابراز انزجار از بهائیت به آغوش اسلام و دین آبا و اجدادی خودشان برگشتند . تبری نامه این شهروندان ایرانی از بهائیت تاثیر مثبتی در فرو نشاندن خشم و نفرت مردم مسلمان سعدی که عزیزان خود را در این حادثه از دست داده و یا مجروح شده بودند و بغض خود را در گلو داشتند ، داشت .
<< بسم الله الرحمن الرحيم متن تلگراف بهائيان مسلمان شده قريه سعديه شيراز خطاب به محفل ملي بهائيان ايران
اينجانبان خليل قادري (مبلغ قريه سعديه ) و شكراله فهندژ و ولي قادري و روح اله سهراب و عبادت اله فهندژ و ايرج مستمند و روان همت و بديع اله حسني و سعيد فهندژ به اتفاق خانواده هاي خود از ساكنين قريه سعدي لازم مي داند كه خاطر شما گردانندگان حزب بهائيت را مستحضر بدارد كه مدتي عمر عزيزخودرا تحت تسلط تبليغات مسموم مرام بهائيت تلف كرده ايم. اكنون با تحقيقات واقعي به حقانيت و آخربودن ديانت مقدس حضرت محمد صلي الله عليه وآله و امامت دوازده جانشين آن حضرت كه آخرين آنها حضرت محمد بن الحسن العسكري عجل الله تعالي فرجه است پي برده و ايمان داريم كه حضرت مهدي عليه السلام در پس پرده ي غيبت است و به امر خدا ظاهر خواهد شد و دنيا را پر از عدل و داد خواهد فرمود .
ما با آزادي و اختيار تمام بدون هيچگونه اجبار و اكراهي با ميل خود مسلمان شده ايم و از مسلك پوشالي بهائيت تبري جسته ايم . متأسفانه آن محفل و محافل وابسته بر خلاف واقع و بدون تحقيق به كار ديرينه ي خود يعني شايعه هاي دروغ پرداخته و مسلمان شدن ما را به ديگر بهائيان با اجبار و چشم بسته اعلام نموده اند و حتي آتش سوزي ها را به مسلمانان نسبت داده در حالي كه ماخود شاهد ممانعت علماي اسلام از اين كار بوده ايم . بدين وسيله از خود ردّ اتّهام نموده و از محافل بهائيت مي خواهيم دست از اينگونه شايعه پردازي هاي دروغ بردارند و بهائيان را آزاد گذارده تا همانند ما تحقيق كرده و با شجاعت هرچه تمام تر از اين مسلك تبرّي جويند . در پايان با كمال افتخار خواهانيم كه نام اينجانبان را هرچه زودتر از دفاتر سجلّات امري حذف نمائيد. به اميد هدايت همگي شما هدايت شدگان قريه سعدي شيراز خليل قادري – شكراله فهندژ – عبادت اله فهندژ – ولي قادري – روح اله سهراب – روان همت – ايرج مستمند – سعيد فهندژ – بديع اله حسني>>
روزنامه اطلاعات يكشنبه ۸ بهمن ۱۳۵۷ – شماره ۱۵۷۷۰ روزنامه كيهان چهارشنبه ۴ بهمن ۱۳۵۷ – ۲۵ صفر ۱۳۹۹ – شماره |
|
یکی از عزیزان و شاهدان ماجرای قریه سعدی در نظرات خاطره خود را از آن زمان تعریف کرده که با اجازه ایشان و پیگیری که این بنده ناچیز کردم در درستی و صحت مطالب آنها را به صورت یک پست مطلب در آوردم و در خدمت شما قرار دادم تا خاطرات یک شاهد زنده و عینی که خودشان داوطلبانه در این امر مشارکت کردند را بخوانیم: <<این بنده کمترین زمان انقلاب در اصفهان تدریس میکردم ولی در اوائل دهه پنجاه به مدت سه سال در یکی از مناطق نزدیک سعدی در ناحیه هفت تن تدریس مینمودم و شاگردان زیادی از آن محله سعدی هم داشتم . اگر چه هم اکنون بازنشسته شده ام ولی تک تک حوادث و جریانات انقلاب به علت اهمیت و منحصر بودن آنها هرگز از خاطراتم پاک نمیشوند . یکی از این حوادث درد ناک حادثه جنایت یک استوار بهائی در محله سعدی شیراز بوده است .
به خاطر این اختلاف عمیق عقیدتی در این سالهای طولانی و در دوران حکومت پهلوی هم گاهی اوقات نزاعهای خانوادگی میان طرفین در میگرفت ولی هیچگاه فروکش نمیکرد و متاسفانه بهائیان به خاطر نفوذی که توسط تعدادی از ارتشیان بهائی آن محله منجمله فردی به نام سرهنگ وحدت (که مدتی هم عضو محفل روحانی بهائیان شیراز بود ) در دستگاه حکومتی شاه داشتند مورد ظلم و بیعدالتی قرار میگرفتند و نمی توانستند از حق خود دفاع کنند و مرعوب این نظامیان بهائی هم بودند . این جریان تا اوج اتفاقات و حوادث انقلاب ادامه داشت ولی هرگز با حوادثی نظیر آتش زدن و غارت خانه بهائیان همراه نبود و شعور مردم اجلزه این اقدامات کور را نمیداد . اگر چه این حقیقت بسیار تلخ را نباید از نظر دور داشت که بنده خود شاهد ناراحتی و دلخوری مسلمانان محله از برخورد منفی و استهزا آمیز و ضد انقلابی بهائیان با تظاهرات ملیونی مردم شهر های ایران منجمله همان محله به ظاهر کوچک سعدی بودند .جامعه ای که خود را ایرانی و ایران دوست و ظلم ستیز میدانست ولی حتی یک جمله در حمایت از این تظاهرات ملیونی هم وطنان خودشان علیه یک حکومت ظالم از زبان و قلم بهائیان و محافل آنان نمی شنیدند.
آنچنان که یکی از شاگردان قدیمی من به نام ف. ر . برایم تعریف میکرد در اکثر روزهای اوج تظاهرات مردم در انقلاب در سال 1357 در محله سعدی هم یا افراد به شیراز میرفتند و یا در خود محل تظاهراتی علیه حکومت شاه میشد و یا اعلامیه های امام خمینی دست به دست میگشت ولی کسی کاری به بهائیان نداشت چون بهائیت را از شاخه های فرعی و وابسته به حکومت شاه میدانست علیرغم اینکه صدها افسر و سرهنگ بهائی در همان ارتش شاهنشاهی مشغول تحکیم موقعیت تشکیلات خود و حکومت پهلوی هم بودند . در مقابل این سیل خروشان مردمی متاسفانه هموطنان بهائی به خاطر شستشوی مغزی با انقلاب اسلامی و خواست مردم مخالف بوده و از حکومت شاه حمایت میکردند و از این جهت کینه قلبی نسبت به مسلمانان و رهبران روحانی تظاهرات داشتند و این نیت باطنی را در برخورد های لفظی با خویشاوندان مسلمانشان نشان میدادند .... لذا محله سعدی به خاطر عملکرد ضعیف بهائیان تبدیل به بشکه باروتی شده بود که منتظر یک جرقه بود .....................!!!!!
چرا تا قبل از این جنایت هولناک به احدی از افراد بهائی و یا خانه های آنان در سعدی حمله ای نشده بود ؟؟؟ این جرقه که با همکاری عوامل شاه و تشکیلات بهائیت زده شد در واقع یک ""سینمارکس "" دیگر بود که توسط عوامل شاه به آتش کشیده شد تا آنرا به گردن مسلمانان انقلابی بیندازند و اصل انقلاب مردمی را زیر سوال ببرند . وقتی در یک محله کوچک با سادگی روستائی اتفاقی هولناک همچون کشته و زخمی شدن دهها مسلمان بیگناه بدست ىک استوار بهائی و با اسلحه گرم (که به طور غیر قانونی در تصرف داشته ) اتفاق می افتدف طبیعی است در آن شرایط احساسات بر انسان غلبه میکند و خانواده های عزادار مویه کنان و شیون زنان به جمع آوری اجساد عزیزان خود مشغول شوند . در این شرایط بحرانی همواره عنلصر سود جوئی هم وجود دارند که سعی میکنند از آب گل آلود ماهی بگیرند و عناصر مزدوری هم لابلای جمعیتها حضور پیدا میکنند و دیگران را تحریک میکنند و ...... ....و اینچنین بود که آن حادثه هولناک پدید آمد و آنطوری که برای من نقل کرده اند اگر دخالت و حضور روحانیون برجسته ای چون آیت الله محلاتی و شهید دستغیب و مصباحی و ...نبود معلوم نبود آتش این فتنه تا کجاها ادامه پیدا میکرد و فرصت طلائی برای حکومت شاه فراهم میشد تا از اختلاف و در گیری داخلی برای تجدید قوا و سرکوب مسلمانان حد اکثر استفاده را ببرد . |
|
عملکرد و افکار یکی از افراد بهائی که جامعه بهائی ؛ایشان را به بزرگی یاد می کند و او را شهيد ميداند!! | ||
آقای استوارصفات الله فهندژسعدی در سال 1312 شمسی به شماره شناسنامه 2 صادره از شیراز و گروه خونی O مثبت در قریه سعدی شیراز متولد شد پدرش روح الله و مادرش گوهر خانم نام داشت . وي پس از دوره ابتدائی وارد ارتش حكومت پهلوي شد و درجه استوار یکم در ارتش را کسب کرد. وي در سالهای خدمت خود در ارتش شاهنشاهي چون بهائی بود از نفوذ خود برای پیش برد امر بهائیت تلاشهای زیادی انجام می داد و به مدد شغل نظامي خود باجگيري و قدرت نمائي هم ميكرد .. یکی از اقدامات وي در حمايت از جامعه بهائی مربوط به گزارش اطلاعات شهربانی شیرازاست که فرماندهی گروهان ژاندارمری شیراز آن را به طور محرمانه صادر کرده می توان اشاره کرد . متن کامل نامه ایچنین می باشد: در تاریخ 51/11/28 درگیری بین مسلمانان و بهائیان قریه سعدی خبر واصله حاکی است استوارصفات الله فهندژ که دارای یک قبضه اسلحه میباشد قصد دارد بنام مسلمانان برادرش علاء فهندژ که به دین مبین اسلام در آمده بقتل برسانند لذا خواهشمند است دستورفرمائید اقدامات مقتضی معمول گردد . رئیس اطلاعات شهربانی سرگرد سلطانی جامعه بهائی که همه را آزاد می داند و حرف از صلح جهانی می زند و دشمنی وکینه توزی را جایز ندانسته و خونریزی و کشتار را قبول ندارد و حتی جهاد و حمل اسلحه را برای خود حرام کرده چگونه هست که وقتی قدرتی به دست عوامل آنها برسد رنگ این حرفها عوض می شود تا حدی که کشتن برادر خود فقط به علت مسلمان شدن را جایز می داند ؟ جالب اینجاست که ایشان مورد تائید جامعه بهائیان است و او را یکی از بهترین شهیدان خود می دانند و به وجود ایشان افتخار می کنند و از این فرد یک اسطوره و قهرمان ساخته اند . برای اینکه این بزرگ مرد جامعه بهائیان را بهتر بشناسید به یک واقعه تاریخی از زندگانی شهید!!؟ صفات الله فهندژ می پردازیم : آقای صفات الله فهندژسعدی برای همکاری با رژیم سابق و پشبرد امر بهائیان نقشه ای خانمان سوز و جنایتی بزرگ مرتکب می شود که هنوز بعد از سی سال خانواده های کشته شدگان و مجروحان که بعضی از آنها اقوام این فرد هستند آن روزگار را کاملا به یاد می آورند . این واقعه در 22 آذر 1357 وقتی که مردم قریه سعدی از راهپیمائی عليه حكومت پهلوي بر می گشتند روي داد . آقای صفات الله با برنامه ای که از قبل تعیین شده بود از پشت بام منزل خود شروع به تیر اندازی به مردم کرد و مردم بی پناه را به خاک خون کشید و فریاد می کشید جاوید شاه که این فاجعه به مدت 2 ساعت به طول می کشد و حدود 12 نفر مسلمان و یک زن بهائی را می کشد و 30 نفر را مجروح می کند .
جالب ایجاست که جامعه بهائی این زن را که نام او عوض گل فهندژسعدی می باشد و توسط این استوار بهائي کشته شده است را به عنوان شهید اعلام می کند . در ایجا دو سئوال از جامعه بهائی مطرح ميگردد: چگونه می شود که هم قاتل و هم مقتول شهید باشند؟!! و چگونه هست که این خانم که توسط اقوام خودش کشته شده شهید می باشد ولی مسلمانان دیگر که توسط این شخص کشته شدند شهید نیستند؟!! بعد از اين جنايت هولناك و در حاليكه وضعيت حكومت نظامي بر قرار بوده ؛ گروهی ارتشی وارد در گیری می شوند و برای اینکه اسرار این جنایت مخفی بماند توسط یکی از سربازان ارتش شاه ؛ صفات الله را می کشند . رژیم می خواست این شورش ها را یک شورش مذهبی و اختلاف ادیانی مطرح كرده د و مسیر انقلاب را منحرف کنند و از طرف دیگر جامعه بهائی به مقصود خود که مظلوم نمائی است نائل شود و طبق تصمیمی که محفل بهائي در تهران گرفته بود جامعه بهائی احتیاج به شهید داشت که برای خودشان به این طریق درست کردند. اگر یک فرد که اقوام خودش را به خاک خون می کشد در جامعه بهائی از آن به عنوان یک شهید یاد می کنند پس باید فهمید که آرمانهای جامعه بهائی چگونه است و اسطوره هاي آنها چگونه هستند و برای رسیدن به درجه ومقام والای شهادت احتیاج به ارزشهای انسانی نیست بلکه باید کاری کرد که جامعه بهائی از آن خوشش آید . نکته دیگری که متوجه می شویم این است که تمام صحبتهای جامعه بهائی در خصوص صلح جهانی و مخالف بودن آنها از جنگ و نزاع وموافق بودن آنها با دوستی و برادری در کلیه ملتها و جامعه ها خیالی خام می باشد و برای فریب مردم استفاده می شود چون اسطوره هاي آنها هیچ کدام از اعتقادات جامعه بهائی را نداشتند و عمل نکرده اند. تمام اسناد و مدارك اين حادثه شوم موجود است |
1
درتاریخ بشریت همواره سرزمین ما که پر از معادن و ذخائر گرانبها می باشد مورد توجه غرب و زمامداران غربی بوده و فرمان روایان غرب همواره چشم طمع و آز به این سرزمین دوخته و درصد آن بوده و می باشند که با طرح نقشه ها ی محرمانه استعماری و درلباس و پوششهای گوناگون ، راه تسلط براین سرزمین را هموار نمایند .
استعمارگران با مطالعات و تجربیات خود به این نتیجه رسیده بودند که یکی از پیوندهای نا گسستنی درمیان مردمان این سرزمین ، مذهب تشیع می باشد . به عنوان مثال می توان به اعلام جهاد علما علیه دولت تجاوز گر روسیه در دوران فتحعلیشاه و ماجرای فتوای تحریم تنباکو توسط ایت اله .. العظمی میرزای شیرازی و حمایت قاطع مردم ایران از این فتو ا را نام برد . با توجه به این موارد استعمارگران تصمیم به از بین بردن انسجام و اتحاد مردم گرفتند که یکی از راه های که برای این امر بکار بستند ساختن فرقه های مذهبی از جمله فرقه بهایی می باشد . |
|
۳- فراهم کردن زمینه آشوب و درگیری فیزیکی وقتی میرزا علی محمد خود را باب امام زمان (ع )معرفی کرد از طرف حاکم وقت شیراز او را زندانی کردند ولی چون دست تحریکات خارجی پشت این داستان بود عده ای به هواخواهی او درگوشه و کنار کشور شروع به اغتشاش کردند که یکی از این آشوب ها تجمع بابیها درصحرای بدشت می باشد ( سال 1264 هجری قمری )که بعد از آن درنقاط مختلف کشور آشوب های زیادی صورت گرفت تا برای خاتمه پیدا کردن این آشوبها امیرکبیر دستور
به از بین بردن میرزا علی محمد باب را صادر کرد . ۴- زمینه سازی برای اقدامات خشونت آمیز و تروریستی با کشته شدن میرزا علی محمد چون دست استعمارگران پشت صحنه بود این فتنه خاموش نشد بلکه فرد دیگری را به نام میرزا حسینعلی نوری جای میرزا علی محمد قرار دادند و حرکت فتنه سازی خود دراین سرزمین ادامه دادند و به وسیله میرزا حسینعلی اقدام به خشونتهای بسیاری درکشور زدند که از جمله آشوب محمد علی حجت بابی درزنجان – آشوب نیریز و فتنه قلعه طبرسی و ترور ناصرالدین شاه که بعد از پیگری دولت وقت ، میرزا حسینعلی به سفارت روسیه پناهنده شد و سفارت روسیه با حمایت کامل از یک ایرانی متهم ، درامور داخلی ایران دخالت آشکار ی نمود .و دولت وقت ایشان را تبعید کرد. |
|
درسالهای 57 و 1356 درکل سرزمین ایران ، مردم خواستار سرنگونی حکومت شاهنشاهی بودند زیرا از ظلم و جوری که درآن زمان می شد به ستوه آمده و یک پارچه برخیابانها ریختند و با شعارهای ضد رژیم پهلوی و راه پیمایی های گسترده و پیوسته خواستار برکنارشدن رژیم شاه شدند و دراین خصوص تمام پیروان مذاهب الهی دیگر مانند یهودیان - ارمنیها و زرتشتیان همگام با مسلمانان شده بودند همگی یک پارچه برای برکنار شدن حکومت طاغوت راهپیمایی و اعتصابات طولانی دست می زدند و گوش به فرمان حضرت امام خمینی و سایر مراجع اعظام تقلید دادند برای برکناری حکومت فعالیت می کردند . |
![]() |
![]() |
درآن روزگار همه یک پارچه و یک صدا و منسجم برای برکنار ی حکومت فعالیت می کردند . بجز پیروان فرقه بهائیت که درزمان پهلوی به آنها بهای زیادی داده شده بود وتعدادی از دولت مردان و نظامیان حکومت پهلوی بهایی بودند از جمله می توان هویدا را نام برد و دکتر ایادی ، دکتر مخصوص و تعدادی از گروه اطلاعات و افسران رژیم شاه بهایی بودند که با حمایت از رژیم شاه موجب جنایات و کشتار بی رحمانه نظامیان دراین مرز و بوم شدند . |
|
یکی از این جنایات درشهر شیراز واقع درشرکت سعدیه اتفاق افتاده است زیرا شیراز از نظر بهائیان شهر مقدس آنها می باشد چون میرزا علی محمد باب دراین شهر به دنیا آمده و خانه وی مورد احترام آنها وعبادت گاه آنها می باشد و حتی برای حج رفتن خود را به خانه باب می رسانند و حج خود را آنجا انجام می دهند |
|
|
یکی از ترفند ها و نقشه هایی که رژیم توسط دیکته کردنهای سردمداران و اربابانش دراین کشور انجام می داد جنگ عقیدتی دینی واختلاف انداختن بین مردم بود که این امر را با کمک کردن به فرقه بهائیت وحمایت کردن از آنها وقدرت بخشیدن به عوامل و افرا د بهائیت از یک سو و از سو ی دیگر به صورت نا آگاه و مخفی ا زطریق بهائیان ، فشار بر مسلمانان بطور مرموز و ناشناخته صورت می گرفت این موضوع باعث ناراحت شدن مسلمانان از بهائیان به عنوان عوامل سرسپرده و گوش به فرمان رژیم شاه شده بود از آنجا که می دانیم فرقه بهائیت تحت تاثیر و نفوذ ودولتهای غربی بوده واز آن طرف مرزها دستورالعمل کار می گیرند ، درکنگره سالیانه دراول خردادما ه همان سال درمحفل بهائیان درتهران برگزار گردید و تصمیم گرفته شد که این فرقه درمواقع مناسب و مقتضی بلوایی را به پا کنند و حتی المقدور طوری عمل نمایند که یک نفر از بهائیان کشته شود تا بهائیان مظلوم قلمداد شوند این دستور از طرف محفل مرکزی به طوری سری به محافل شهرستانها ابلا غ گردید . |
![]() |
|
و اضافه شد این امر درمقابل عمل انجمن اسلامی که درتمام شهرستانها مراقب کار و تبلیغات هستند و نمیگذارند پیشرفتی این فرقه بنمایند گرفته شده که از این را ه بتوانند فعالیت انجمن اسلامی را متوقف سازند . که متن اصلی آن و سند مربوطه موجود می باشد . ناگفته نماند که مردم پرشور و با ایمان کشور توسط رهنمودهای امام خمینی (ره ) درتمام صحنه های هشیاری خود را نشان دادند .
|
![]() |
شایان ذکر می باشد که بهاییان برای تبلیغ فرقه خود ترفندهایی را بکار می بردند و طبق دستورات صادره از بیت العدل که دراسرائیل قراردارد دستوری صادرشد که امر تبلیغ را دراولویت قرار دهند . و از اعضای خانواده خود و فامیلهای که مسلمان هستند شروع می کنید و درحومه های شهرها و روستاها افراد را مورد تبلیغ بهائیت قرار می دهند منجمله از شهرک سعدی شیراز که این شهر ک باید تبدیل به یک مرکز بهایی شود . وبا خو ش رفتاری به مردم و طرح مشکلات زندگی و مطرح کردن مسائلی که درد دل این افراد مسلمان می باشد شروع به تحریک آنها کردند تا اینکه اعتقادات آنها مورد تنزول قرار گیرد . و آنها را به طرف فرقه بهائیت بکشانند . |